یوسف مصری اگر جمال تو بیند
خویش به بازار پیر زال تو بیند

ذوق خیال تو برده از دلم آرام
تا چه کند باز اگر جمال تو بیند

یوسفش آید به دیده گرگ زلیخا
دیده به خوابش اگر خیال تو بیند

سهل نگیرد خلاص مرغ دل من
در شکن طره هر که خال تو بیند

هیزم دوزخ کند ز سدره طوبی
خازن جنت اگر نهال تو بیند

خون که حرام است ریختن به همه کیش
گر همه صید حرم حلال تو بیند

هر که مه نو بر آفتاب ندیده است
گو به رخ ابروی چون هلال تو بیند

غنچه شود گل اگر تو رخ بگشائی
سرو خم آرد گر اعتدال تو بیند

نیست دریغ ار ز دست شد سریغما
منزلت این بس که پایمال تو بیند


برچسب‌ها: یغمای جندقی

تاريخ : دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴ | | نویسنده : ف.ف |

صفایی جندقی

علی‌الصباح چه گل‌ها که در گلستان‌ها

زدند چاک ز رشک رخت گریبان‌ها

ز شوق روی تو در ناله‌اند ورنه بهار

بهانه‌ای است برای هزاردستان‌ها

به سِحر چشم تو نازم که با هزاران صید

به جای مانده هنوزش خدنگ مژگان‌ها

گرفتم آنکه ستادم دل از کفت چه کنم

کفی حریر که در وی نشسته پیکان‌ها

میان طالب و مطلوب مقتدا و مرید

به عهد حسن تو در هم شکست پیمان‌ها

به حلقه‌حلقهٔ زلفت دلم گرفتار است

برای یک تن تنها که دید زندان‌ها

به دفع درد مفرما مرا به سوی طبیب

که خستهٔ تو ندارد خیال درمان‌ها

ز فضل عشق همین فیض بس که هر شب و روز

عطا کند به من از نقد اشک دامان‌ها

دل شکسته که پامال زلف سرکش تست

مگو دل آمده گویی اسیر چوگان‌ها

شدم به مغلطه در جرگهٔ سگان درت

بدان امید که خوانی مرا یکی زآن‌ها

به پای دوست صفایی سر افکنم که روی

که نیست قابل قربان مقدمش جان‌ها


برچسب‌ها: صفایی جندقی

تاريخ : جمعه ۲۵ مهر ۱۴۰۴ | | نویسنده : ف.ف |

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد


برچسب‌ها: حافظ

تاريخ : یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴ | | نویسنده : ف.ف |

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن


برچسب‌ها: مولانا

تاريخ : چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴ | | نویسنده : ف.ف |

من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه


برچسب‌ها: مولانا

تاريخ : سه شنبه ۸ مهر ۱۴۰۴ | | نویسنده : ف.ف |